دلی دارم
به سان رود خاموش
نشاید عاشقی کردن فراموش
دلی دارم
همانند بهاران
در آن دهلیز تنگش رنج یاران
دلی دارم
به پاکی همچو دریا
حریر رنگ خورشیدش چو فردا
دلی دارم
چو تاکی رنگ آن خون
دمادم عاشقی ، شیدا چو مجنون
دلی دارم
که هر روزش غروب است
خداوندا مگر ایمان دروغ است
دلی دارم
که همراهی ندارد
در این میخانه ها راهی ندارد
دلی دارم
که می را می شنا سد
همه آن بند و پی را می شناسد
دلی دارم
نمی سازد به ساقی
در این عمری که اینک مانده باقی
دلی دارم
به تهمت ها نشان است
غر یو کینه ی تیر و کمان است
دلی دارم
رقیب هر چه دل بود
ولی افسوس از آن دل ، خاک و گل بود
دلی دارم
پر از سوئ تفاهم
مرا کی آید او را ، این تفاهم
دلی دارم
که غوغای جهان بود
نثار خاک پای آن مهان بود
دلی دارم
پر از مهر خدایی
مرا تا بی نهایت ها جدایی
دلی دارم
که قربانگاه کین بود
همیشه اسب شیدایی چو زین بود
دلی دارم
اسیر موج در یا
شکسته قایقی ،ناگفته پیدا
دلی دارم
در آن آتش فروزان
خداوندا من و ابرام و ایمان