تبليغاتX
پارتیانا

پارتیانا

شعر و ادبیات_ كلاسيك و مدرن

 

روز روشن كه نباشي

گويي خورشيد ديگه مرده

سيل تاريكي مطلق همه ي دنيا رو برده

شب تاريك- كه تو باشي

مثال روشني عهد خياله

كه همه ظلمت و اون  دردا  رو برده

وقت بارون

تو كه هستي

چتراي سبز درختا

رنگ بارونو مي گيرن

صداي شرشر ناودون

صداي سنفوني فصل باهاره

تو نباشي

هوا سرده

صداي رگبار بارون

مثل آسمون قرمبه - پر درده

اگه هستي

درو وا كن

همه ي پنجره هاي- رو به دشتاي خيا لو

دوباره بازم نگا كن

در بسته مثل ديوار بلنده

در و وا كن

بزار اون پرنده هاي قفس طلاييه دلم  هوا شن

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:29  توسط اسماعیل آزادی  | 


ما خزان را چون بهاران می کنیم

اب این چشمه به باران می کنیم

جمله برگان درختان بر زمین

ما زمین را عشق باران می کنیم

شبنم این باد پاییزی نشست

ما زمین را مست یاران می کنیم


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:38  توسط اسماعیل آزادی  | 

خداوندا تو که عاشق نبودی


ولی  الحق  که عاشق را ستودی


مرا تا ساحل عرفان کشیدی


                                              از این عاشق انا الحق ها ندیدی؟
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:58  توسط اسماعیل آزادی  | 

  وز جوهرجانان سپری شد چو شب ما

وز گوهراین عشق بر آمد سحر ما

گر مستی او دامن خمار بگیرد

شکرانه آن جمله شبان را سحر ما

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 14:47  توسط اسماعیل آزادی  | 

وقتی روز مثل شبا بود

وقتی سایه ها سیا بود

وقتی ماه شب

به ز یر همه ابرا در خفا بود

وقتی خورشید

طرف دیگر اون کوه ر یا بود

وقتی جاده ها

رو به سوی خونه ی تو در سراب بود

وقتی شعر عمر رفته

غزل کهنه کتاب بود

وقتی پل به روی رودی

خشک و در حسرت آب بود

وقتی لحظه های عمرت

انتظار زندگی بود

وقتی فصل بی خیالی

همه خیال ما بود

وقتی آئینه  دوران

همچو تصویر صدا بود

وقتی زخم تن خودی بود

وقتی مرهم دل شکسته

چون ضماد غم به غم بود

تو از آن کوچه گذشتی

بردر چوبی آن خانه ی بسته

یادگاری

یاد  ایام نوشتی

ولی امروز

در آن کوچه دری نیست

در آن شهر دگر هیچ خبری  نیست

در آن خانه

دگر چشم تری نیست

در شهر توهم

خبر از عاشق بی غل و غشی نیست

درب این خانه به آن کوچه در این شهر

به جز بانگ جرس

هیچ صدای نفسی نیست

...........





+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:50  توسط اسماعیل آزادی  | 

 

زندگی

بوسه ی  تب دار خداست

زندگی

اندکی از خنده آن کودک بیمار فقیر

زندگی

 آب روانی است که از پای سپیدار زمان می گذرد

اشک شوقی است

بر آن گونه پر چین پدر

سیب سرخی است

بر آن شاخه ترد

زندگی

چون نفس مادر تنهای من است

زندگی

بوی نانی است

که از کنج تنور ده مخروبه ما می آید


اسماعیل آزادی  7 مهر ماه 1388

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:18  توسط اسماعیل آزادی  | 


وقتی آب

از ریشه ها

به برگ های تشنه بالاترین شاخه های صنوبر می رسد

وقتی نسیم خنک صبحگاهی

از سرزمین های سبز شمالی

به دشت های تفتیده ی جنوب می رسد

وقتی سو سو های آخرین ستاره  دور دست ترین کهکشان

به چشمان کم سوی منجم پیر می رسد

وقتی چلچله

بال زنان

خود را به درختان پر شکوفه ی گیلاس می رساند

وقتی خون

از سر انگشتان پاهای خسته عاشق

به دهلیز های قلب او باز می گردد

وقتی کار یز دار

آب را از اعماق زمین 

در مزرعه گندم روان می سازد

خسته نیست

آن ها چه دارند که 

در کوله من نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 16:2  توسط اسماعیل آزادی  | 

تو به سان گل سرخی به بهار

تو چو آن جوی روانی که از این مزرعه سبز گذشت

تو همان ماه شب چاردهی

که به انبان بزند نور خدا

تو چو خورشید

 زمشرق بدرخشی شب و روز

مه به امید نشسته

 به ره ماه تو مهر

تا تو از  کوزه ی بر دوش

 بقدر نفسی

آب زمزم

در این جام سفالین بدمی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:43  توسط اسماعیل آزادی  | 

فصل پاییز که باران بزند

بر بدن خشک زمین

غم دل را

به خزان دل پاییز سپار

برگ زرد دل خود را

به خزانی بسپار

که در آن رنگ بهارش  پیداست

جشن پاییز

 رنگ جشن دل آزرده توست

برگ زرد دل پاییز

 به آن کوچه و آن باغ ببر

که نباشد به خزانش

دل افسرده یار

تا بهاران

بگشاید در باغی به سرور


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:56  توسط اسماعیل آزادی  | 


تونشسته در زمانه ی غربتی

تو زورق روزگار توفانی

تو شقایقی

تو آخرین آیه های قرانی

ای بر آمده از توفان

ای خفته بر حریر

ای نشسته بر سریر عشق

ای فاصله

ای که به هزار می مانی

ای که فهم عشق می دانی

ای که پنجره چشمانت

ره به آسمان می گشاید

ای آسمان

ای که مادر باران در دستان توست

ای باران

ای که بر ما می باری و منتی نداری

ای که گلبرگ های گلان

به رطوبت اشک های توست

ای گل

ای که از خاک وطن می رویی

ای که گلی

و ریشه در گل داری

ای گل

ای که گل از تو می رویدو

آدم از تو سرشته شد

و حوا

ای زن

ای که آدم با تو

از بهشت بی نیاز شد

ای صاحب آن بهشت

مرا از آن عسل بنوشان

مرا با آن ترمه بپوشان

مرا با آن آتش بسوزان

ای وصل زمین

ای لقاح آسمان

ای که ابر ها از تو می بارند

ای که آبستن بارانی

ای که شکوه سرزمین ایرانی

ای که اسپندی و بهار از توست

ای بهار عشق

تو گرمای شهریور زمینی

تو مهری

تو فصل دیداری

تو پاییزی

تو فصل کلاغ و گردویی 

تو باغبان درختان گردویی

ای باغبان

پاییز در راه است

گندم

گردو

عشق

چشم به دستان تو دارند

بکار

بکار

که بهار در راه است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:4  توسط اسماعیل آزادی  |